صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552261
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

کدامیک عابدترند؟
یکی از اصحاب امام صادق(ع)، که طبق معمول همیشه در محضر درس آن‏ حضرت شرکت می‏کرد و در مجالس رفقا حاضر می‏شد و با آن ها رفت و آمد می‏کرد، مدتی بود که دیده نمی‏شد. یک روز امام صادق(ع)، از اصحاب و دوستانش پرسید: 'راستی فلانی کجاست که مدتی است دیده نمی‏شود؟'
یکی از اصحاب گفت: 'یا ابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده'.
حضرت فرمود: 'پس چه می‏کند؟'
گفت: 'هیچ، در خانه نشسته و یکسره به عبادت پرداخته است'.
حضرت سؤال کردند: 'پس زندگیش از کجا اداره می‏شود؟'
گفت: 'یکی از دوستانش عهده‏دار مخارج زندگی او شده'.
امام صادق(ع) فرمود: 'به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است'.

منبع: www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
دوشنبه دوازدهم 5 1388

گره گشایی
صفوان در محضر امام صادق(ع) نشسته بود. ناگهان، مردی از اهل مکه‏ وارد مجلس شد و گرفتاریی که برایش پیش آمده بود شرح داد. معلوم شد موضوع کرایه‏ای در کار است و کار به اشکال و بن بست کشیده است. امام‏ به صفوان دستور داد: 'فوراً حرکت کن و برادر ایمانی خودت را در کارش مدد کن'.
صفوان حرکت کرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح کار و حل اشکال مراجعت‏ کرد. امام سؤال کرد: 'چطور شد؟ '
گفت: 'خداوند اصلاح کرد'.
حضرت فرمود: 'بدان که همین کار به ظاهر کوچک که حاجتی از کسی بر آوردی و وقت کمی از تو گرفت، از هفت شوط طواف‏ دور کعبه محبوبتر و فاضلتر است'.
بعد امام صادق، به گفته خود چنین ادامه داد:
'مردی گرفتاری داشت و آمد حضور امام حسن(ع) و از آن حضرت‏ استمداد کرد. امام حسن بلافاصله کفش ها را پوشیده و راه افتاد. در بین‏ راه به حسین بن علی(ع) رسیدند در حالی که مشغول نماز بود. امام حسن(ع)‏
به آن مرد گفت: 'تو چطور از حسین غفلت کردی و پیش او نرفتی' گفت: 'من اول خواستم پیش او بروم و از او در کارم کمک بخواهم، ولی چون‏ گفتند ایشان اعتکاف کرده‏اند و معذورند، خدمتشان نرفتم'.
امام حسن فرمود: 'اما اگر توفیق بر آوردن حاجت تو برایش دست داده‏ بود، از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود'.

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
يکشنبه یازدهم 5 1388
تقسیم عادلانه


دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسید، یکى از آنان پنج نان و دیگرى سه نان از سفره خود بیرون آوردند، در این اثناء مردى از کنارشان عبور کرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام کردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذایى که خورده بود هشت درهم به ایشان داد. در موقع تقسیم پول نزاعشان درگرفت .
صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه تقسیم مى کنیم ، صاحب پنج نان مى گفت : این تقسیم عادلانه نیست ، بلکه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهایى که گذاشته ایم . ولى طرف نپذیرفت تا این که خصومت به نزد حضرت امیرالمومنین علیه السلام بردند. على علیه السلام به آنان فرمود: بروید و با هم سازش ‍ کنید و در این موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مکنید، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بیان بفرمایید، پس آن حضرت علیه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و یک درهم به آن که سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه این است که هر یک از شما دو نان و دو سوم نان (که هشت ثلث مى شود) خورده اید گفتند: بله . فرمود: بنابراین نانى که رهگذر مصرف کرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و یک ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همین نسبت پولها تقسیم مى شوند

پاورقی

فروع کافى ، کتاب القضا، باب النوادر، حدیث 10. تهذیب ، کتاب القضا، باب الزیادات فى القضایا، حدیث 12
منبع:سایت در نجنف

اوضاع کواکب
عبدالملک بن اعین -برادر زراره بن اعین- با آن که از راویان حدیث‏ بود، به نجوم احکامی و تأثیر اوضاع کواکب اعتقاد راسخ داشت. کتاب های‏ زیادی در این باب جمع کرده بود و به آن ها مراجعه می‏کرد. هر تصمیمی که‏
می‏خواست بگیرد و هر کاری که می‏خواست بکند، اول به سراغ کتاب های نجومی‏ می‏رفت و به محاسبه می‏پرداخت تا ببیند اوضاع کواکب چه حکم می‏کند.
تدریجاً این کار برایش عادت شده و نوعی وسواس در او ایجاد کرده بود. به طوری که در همه کارها به نجوم مراجعه می‏کرد. حس کرد که این کار امور زندگی او را فلج کرده است و روز بروز بر وسواسش افزوده می‏شود، و اگر این وضع ادامه پیدا کند و به سعد و نحس روزها و ساعت ها و طالع نیک و بد و امثال‏ این ها ترتیب اثر بدهد، نظم زندگیش به کلی بهم می‏خورد. از طرفی هم در خود توانایی مخالفت و بی اعتنایی نمی‏دید. و همیشه به احوال مردمی که، بی اعتنا به این امور، دنبال کار خود می‏روند و به خدا توکل می‏کنند و هیچ‏ درباره این چیزها فکر نمی‏کنند رشک می‏برد.
این مرد روزی حال خود را با امام صادق(ع) در میان گذاشت. عرض کرد: 'من به این علم مبتلی شده‏ام و دست و پایم بسته شده و نمی‏توانم از آن‏ دست بردارم'.
امام صادق(ع) با تعجب از او پرسید: 'تو به این چیزها معتقدی و عمل می‏کنی؟'
گفت: 'بلی یا ابن رسول الله!'
حضرت فرمود: 'من به تو فرمان می‏دهم: برو تمام آن کتاب ها را آتش بزن'.
فرمان امام به قلبش نیرو بخشید، رفت و تمام آن ها را آتش زد و خود را راحت کرد.

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
جمعه نهم 5 1388

قرق حمام
راه و روش جبارانه خلفاء اموی و بعد از آن ها خلفاء عباسی، در سایر طبقات مردم اثر کرده بود. مردم به تدریج راه و رسمی که اسلام برای زندگی و معاشرت معین کرده بود از یاد می‏بردند، سیرت و رفتار ساده و برادرانه‏ رسول اکرم(ص) و علی مرتضی(ع) ونیکان صحابه از خاطرها محو می‏شد.
مردم آن چنان به راه و روش جبارانه خلفاء خو گرفته بودند که کم کم احساس‏ زشتی هم نسبت به آن می‏کردند.
امام صادق(ع) روزی خواست به حمام برود، صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول که در مورد محترمین و شخصیت ها رایج شده بود عرض کرد: 'اجازه بدهید حمام را برایتان قرق کنم'.
حضرت فرمود: 'نه لازم نیست'.
حمامی گفت: 'چرا ؟!'
امام صادق فرمودند: 'مؤمن سبک بارتر از این حرف ها است'
.

منبع:www.noorihamedani.com 

دسته ها : داستان روز
دوشنبه پنجم 5 1388
X